محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2666
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اردشير خره بود . اسيران پانصد كس بودند . زنان و كودكان بگريستند و مردان بانگ بر آوردند كه اى ابو الفضل ! اى حمايتگر مردان و رها كننده رنجوران ! بر ما منت گذار ما را بخر و آزاد كن . مصقله گفت : « به خدا سوگند كه آنها را تصديق مىكنم كه خداوند تصدق كنان را دوست دارد . » اين سخن به معقل رسيد و گفت : « به خدا اگر مىدانستم اين را به همدردى آنها و تحقير شما گفته گردنش را مىزدم ، گر چه اين كار مايه فناى قبيلهء تميم و بكر بن وائل شود . » پس از آن مصقله ، ذهل بن حارث ذهلى را پيش معقل بن قيس فرستاد و گفت : « بنى ناجبه را به من به فروش . » گفت : « خوب ، آنها را به يك هزار هزار به تو مىفروشم » آنگاه و اسيران را به دو داد و گفت : « زودتر مال را براى امير مؤمنان بفرست . » گفت : « اكنون قسمتى را مىفرستم ، پس از آن قسمت ديگر را مىفرستم تا چيزى از آن نماند . ان شاء الله تعالى . » گويد : معقل بن قيس پيش امير مؤمنان آمد و كارى را كه در مورد اسيران كرده بود با وى بگفت . على گفت : « نكو كردى و بجا كردى . » و همچنان در انتظار بود كه مصقله مال را بفرستد . آنگاه خبر يافت كه مصقله اسيران را آزاد كرده و از آنها نخواسته كه در كار آزادى خويش با وى كمك كنند و گفت : « به نظرم مصقله تعهدى كرده كه خواهيد ديد از انجام آن عاجز مىماند . » آنگاه به دو نوشت : « اما بعد . بزرگترين خيانت ، خيانت با امت است و بزرگترين دغلى « با مردم شهر ، دغلى با امام است ، پانصد هزار حق مسلمانان به عهدهء تو